تبليغاتX
رقص با بانوی مضطرب

رقص با بانوی مضطرب

حالا که برگشته‌ای...

روزهایى که مى‌گذرند

براینا واین/جلیل جعفری

می‌دانی تو

هیچ روزی نمی‌گذرد

مگر آن که فکر کنم به گذشته‌مان

گفتی بمان با من برای همیشه

و من گفتم می‌مانم.

گفتی با من هستی تا ابد

اما این که تو قول‌ات را شکستی

دلیل نمى‌شود من بر سر قول‌ام نباشم.

شب‌ها پیش از خواب

خیره مى‌شوم به عکس‌هایت

و صبح‌ها وانمود مى‌کنم

که طعم تو بر لب‌هاى من است هنوز

دیگر اما گریه نمى‌کنم.

در این سال‌ها

نگاه نکردم به کس دیگرى.

قلب‌ام در سینه مى‌تپد هم‌چنان

و تو مى‌توانى حس بگیرى از او

همان گونه که روح مرا گرفتی

وقتی تو را برای همیشه

دراز کردند بر زمین.

+        | 

ماتادورها و گلادیاتورها همچنان مایه مزاح آریستوکرات‌ها هستند و عده‌ای اندک هر روز بابت گاو و برده تاوان پس مى‌دهند!

+        | 

چه شباهت عجیبى دارد

این باد

به موهاى تو!

+        | 

سهم اندکى از خودم دارم. بقیه‌ام دست دیگران است.
+        | 

صبح که شد مثل احمق‌ها رفتم ایستادم جلوى پیشخان داروخانه و به مرد فروشنده که داشت براى مرد عرب دشداشه پوش طرز کار با دستگاه ترک سیگار "الکترو اسموک" را یاد مى‌داد با نیشى تا بناگوش باز گفتم: یکی هم به من بدین!

بعد رفتم از کیوسک چند قدم آن طرف‌تر آخرین نخ سیگار را گرفتم و با حسرت و ولع تمام تا ته کشیدم. انگار نه انگار شب قبلش از زور درد سینه و تنگی نفس تا مرز سکته رفته بودم.

قبول؛ دارم خودم را گول مى‌زنم اما هر کی بخنده خره!

+        | 

سوارکاری شنبه؛ آدلینا

فدریکو گارسیا لوركا/جلیل جعفری

آهای پرتقال‌ها!

خود را به دریا نیندازید.

که شهر سویل بی عشق شده است.

شما در زمهریر و

من و خورشید می‌سوزیم

اندکی سایه به من قرض بدهید.

جامه‌ای از پژواک حسادت

بر تن خواهم کرد

عصاره نارنج و لیمو...

و واژگان شما

واژگان کوچک گناهکار شما

چندی در این حوالی شنا خواهند کرد.

هی پرتقال‌ها!

خود را به دریا نیندازید.

و آی عشق!

در سویل هم عشق نیست!

+        | 

سه كلمه عجيب

ويسواوا شيمبورسكا/جليل جعفری

"آينده" را كه ادا می‌كنم

نخستين هجای آن به گذشته رفته است.

"سكوت" كه بر زبان‌ام می‌آيد

به نابودی‌اش می‌كشانم.

"هيچ" كه می‌گويم

چيزی می‌سازم كه در دست هيچ كس جا نمی‌گيرد.

***

(توضيح مترجم: ويسواوا شيمبورسكا ـ شاعر لهستانی ـ در 1923 زاده شد و چندی پيش رخ در نقاب خاك كشيد. مرگ او سخت مرا غمگين كرد. اين ترجمه ادای دين است به همه حال‌های بد و متفكرانه‌ای كه شعرهای او در من ايجاد كرد.)

+        | 

در گورستان قديمی مسيحيان
زير آسمان چرك مرده تاريخ
ايستاده‌اند دو دختر
برخاسته‌
از خاك خسته تكرار
يكی‌شان به نجوا
می‌گويد در گوش ديگری:
«كاش بدانند
اينان كه می‌آيند
به واهمه
سوی غوغای سكوت
اين جا
هر چه هست
واگوی مكرر
رويا نيست!»
(جليل جعفری)

+        | 

حالا که برگشته‌ای

بی‌خیال هر چه سادگی

بیا برای دروغ‌هایمان

اسمی انتخاب کنیم.

+        | 

حالا که برگشته‌ای
گریه نمی‌کنم
دیگر
می‌ترسم
رویاهایم را
آب ببرد!
+        | 

نه، بانو!

اين منصفانه نيست

من گفته بودم

شنا نمی‌دانم

پس اين همه دريا

چه می‌كنند

در چشم‌های تو؟

+        | 

حالا
برای حوصله‌هایی كه
به هوايت خرج می‌كنم
هی يك نخ يك نخ
سيگار به خودم جايزه می‌دهم.
شعر همين است ديگر، نه؟
(جليل جعفری)
+        | 

عاشق كه می‌شوم

نزار قبانی/جليل جعفری

عاشق كه می‌شوم

حس می‌كنم پادشاه زمان‌ام

مالك زمين و هر آن چه بر آن‌ام

و سوار بر اسب بر خورشيد می‌رانم.

عاشق كه می‌شوم

نوری می‌شوم جاری

پنهان از چشم‌ها

و شعرهای كتاب‌چه‌ام

مزارع خشخاش می‌شوند و گل ابريشم.

عاشق كه می‌شوم

آب راه می‌گيرد از انگشتان‌ام

علف می‌رويد بر زبان‌ام

عاشق كه می‌شوم

زمانی می‌شوم در دل زمان.

وقتی من عاشق زنی می‌شوم

همه درخت‌ها

پا برهنه به سوی‌ام می‌دوند.

+        | 

دختر رؤيا

كارل سندبرگ/جليل جعفری

خواهی آمد روزی با شولای عشق

نرم چون شبنم، پرشتاب چون باران

داغ آفتاب بر پوست تن‌ات حمايل

پچپچه باد در كلام‌ات مويه‌كنان

شكوه كوهی از گُل در نگاه‌ات شكوفا

خواهی آمد با بازوانی خوش تراش، شورمند

وقار سرت را هيچ تنديسی تحمل نيارست كرد

و تفاوت ظريف كلام‌ات؛ با آن شانه، با آن گردن

چهره‌ات تردد مدام احساس است

از ابر و آبی و آفتاب وسوسه.

با اين همه،

وای از روزی كه نيايی، آه ای دختر رؤيا!

پياده خواهيم شد از جهان

و نگاه برخواهيم گرفت از نگاه

عمرمان سراسر اميد خواهد شد و يك روز پرخاطره.

+        | 

آن جا که باد می آید

پت واکیلی/جلیل جعفری

اشاره: این داستان در سایت ادبی اثر هم درج شده است.

تمام روز باد آمده است. از پنجره به انبوه برگ‌های زرد كه بادِ باختری آن‌ها را در كوچه می‌غلتاند، نگاه می‌كنم. صدای برگ‌ها را نمی‌شنوم اما حدس می‌زنم كه خش‌خش می‌كنند؛ از بس هوای بيابان برگ‌ها را خشكانده است. خيال می‌كرديم كه اواخر ماه اوت باران می‌بارد. روز سی‌ام ولی چيزی جز باد و بوران مختصر دست‌مان را نگرفت. همه‌اش را نوشتم. از ده روز پيش آسمان خشك و آفتابی است. ماه اكتبر است. سكوتِ طبقه‌ی بالا حالا ديگر حوصله‌ام را سر می‌برد. ژاكتی نازك به تن می‌كنم و بيرون می‌روم. در را عَمدن محكم می‌بندم؛ جووری كه صدايش خودم را هم از جا بپراند. او اگر هم صدای در بشنود، عين خيالش نيست. از صبح تا شب سرش توویِ كتاب است.

كاش می‌توانستم صدای خيلی چيزها را بشنوم؛ آن‌وقت با خودم نجواشان می‌كردم. «ام» می‌دانست چه‌طور با من حرف بزند حتا پس از آن‌كه گوش‌هايم به دليل سال‌های سال كار در راه‌آهن سنگين شدند. دست روویِ شانه‌ام می‌گذاشت و به سمت‌ام خم می‌شد و من از سير تا پياز حرف‌هايش را می‌فهميدم: " قهوه. شام. بريم توویِ اتاق پذيرایی، پيرمرد و تا موقع خواب اون‌جا استراحت كن." هر وقت می‌خواست چيز سختی را به من حالی كند، مثلن بگويد: "عصر میرم بيرون و تا شب برنمی‌گردم اما تو نگرون نشو. هر وقت برگشتم خونه شامتو آماده می‌كنم"، آن‌قدر در گوش‌ام داد می‌زد تا من شير فهم بشوم. نمی‌توانی تصور كنی چه‌قدر خوب با هم كنار می‌آمديم.

«ولما» اين‌طور نيست. الان هم نيست. بچه كه بود، می‌رفتيم ماهي‌گيری و توویِ حياط با هم كار می‌كرديم. فكر می‌كردم خيلی خوب هم‌ديگر را می‌فهميم. اما ديدم كه اين‌طور نيست. درس و مشق‌اش كه تمام شد، برای خودش بانوی جوان برازنده‌ای شد كه وقتِ پدر پيرش را نداشت. بعد از مرگ «ام» تنها به اين خاطر كه نمی‌دانست با من چه‌كار كند مرا به اين‌جا ‌آورد. حتمن فكر می‌كنی بلدم برای خودم غذا درست كنم اما راستش اين است كه «ام» در آشپزی حرف نداشت و همه چيز را رتق و فتق می‌كرد.

به آخر مسير كه می‌رسيدم، شب را در رستورانی بين‌راهی بيتوته می‌كردم و برای شام استيك يا تخم مرغ نيمرو می‌خوردم كه هميشه سس گوجه فرنگی همراهش بود. بعضی از رفقا تعجب می‌كردند ولی خودم يك بار ديدم كه يكی‌شان طالبی را با سس گوجه فرنگی می‌خورد. پس كار من عجيب نبود. با كمی نمك كار «ام» راه می‌افتاد. بعد فردا شب‌اش توویِ خانه يا قورمه گوشت پرنده‌گان بار می‌گذاشت يا استيك ساليسبوري رديف می‌كرد. «ولما» گوشت‌ استخوان‌ها را می‌تراشد و از آن‌ها غذايی جفت و جوور می‌كند كه سبزيجات ندارد و خياری هم كه می‌گذارد بی‌نمك است. من مجبورم از او همه چيز بخواهم.

باد كمی فرو ‌می‌نشيند. از خيابان دوم عبور می‌‌كنم و راه می‌افتم به سمت قبرستان. در قبرستان باد شديدتر می‌وزد چون خانه‌ای نيست تا از سرعت‌اش بگيرد و با اين‌كه من صدايش را نمی‌شنوم؛ فشارش بر سينه‌ام جووری است كه انگار می‌شنوم.

حالا كه يك طبقه بالاتر است اصلن به خودش زحمت نمی‌دهد كه پايش را به آشپزخانه بگذارد مگر اين‌كه بخواهد كاسه‌ای سوپ حبوبات بخورد. يك هفته تا برگشتن «ولما» مانده است. من واقعن از ديدنش خوش‌حال می‌شوم. بچه كه بوديم، جفت‌مان جوورِ جوور بود. فكر می‌كرديم هميشه همين‌جووری باشيم. حالا «ليزا»، كه يك طبقه بالاتر است، هيچ با من حرف نمی‌زند. حتا خيالش را هم ندارد. به نظر من او فكر می‌كند به دردسرش نمی‌ارزد كه با پدربزرگش با داد و فرياد صحبت كند. شايد هم با اين‌همه درس و مشقی كه در دانشگاه روویِ سرش می‌ريزند به اين چيزها فكر نمی‌كند. «ولما» كه می‌رفت فهرستی برايش تهيه كرد تا بداند شب‌ها شام چه غذايی درست كند اما او دست به سياه و سفيد نمی‌زند. كم مانده از گرسنه‌گی هلاك شوم.

قبرستان تا يك سربالايی خزيده است اما من كنار ديواری سنگی می‌ايستم و فقط نگاهش می‌كنم. به گمانم مرا اين‌جا خاك می‌كنند. به عوض اين‌كه مرا ببرند در دشتی خاك كنند كه باد بی‌وفقه در آن می‌وزد و «ام» آن‌جا آرام گرفته مرا در "اوتا" ميان اين تپه‌ها و غريبه‌ها می‌گذارند. بايد در اين مورد با «ولما» حرف بزنم. به او می‌گويم استخوان‌هايم را به زادگاه‌ام برگردانيد. مرا در جايی دفن كنيد كه باد آزادانه می‌وزد و من آدم‌هايش را می‌شناسم. مثل پدرم، مثل مادرم و همه‌ی برادرهايم. مرا ببرید به زادگاه‌ام.

دارم خسته می‌شوم. اين‌روزها نمی‌توانم زياد پياده‌روی كنم. راه برگشت را در پيش می‌گيرم اما هيچ دل‌ام نمی‌خواهد پا به آن خانه بگذارم چون در آن‌جا سكوت از يك جامه‌ی مندرس زمستانی هم سنگين‌تر است. حالا كه دارم گيج و ويج به سمت پايين خيابان راه می‌روم باد پشت سرم است و من احساس سبكی می‌كنم. گويی شبح شده‌ام.

+        | 

تولد مرا 
باد تبریک می‌گوید
فقط 
در مسیر ولنگاری...
مترسکی که چشم غره می‌رود
چیزی نصیب نمی‌برد
مگر رجزخوانی چند کلاغ ک.و.ن دریده!
(ج.ج)

+        | 

خوابم که می آید
یعنی بالشم
ساعتی است که به وقت مرگ
زنگ می زند.
(ج.ج)

+        | 

حالا هی ببار
از هول همین حوصله ها
شاید خنک شود
داغ تصلیب تو بر دلم.

+        | 

اين راه كه می‌روی
اين حرف كه می‌زنی
اين لمس كه می‌‌كنی
يعنی...
می‌روم به خاطره‌های پسين
يعنی...
باز فرداهای غمين
يعنی...
من در قاب حسرت‌های آهنين
آه، عزيز من!
يعنی...
هزار آرزو و بادهای زمين
يعنی همين.
+        | 

خدا

می‌بخشد مرا

مگر چه كاری

جز اين دارد!؟

+        | 

ها، رفیق!
همه چی معلومن
غیر زندگی
که سر و تهش
هیشکی نمی دونن کجان!
(ژان پل سارتر/جلیل جعفری)
+        | 

حالا
بهانه‌ دارم 
برای...
كجا است
اين سيگارهای
لعنتی من؟
+        | 

بیا و دل مرا اجاره کن
هنوز حوض عیدهاش
ماهی قرمز دلهره دارد
و حوصله اش
هر پاییز
با همان درخت خرمالوی پیر
سر نمی رود.

(جلیل جعفری)

+        | 

زير اين خورشيد مكرر

اين ماه مسلسل

اين آسمان

كه هميشه پايين است

زيپ وقاحت‌اش

و

روی اين زمين

كه چهل‌ها سال است

هنوز جمع نكرده

شرمگاه خود را

ببخش اگر

رسيده به تو

 از من

سوزش و شب و باران و سرگيجه‌های گاه به گاه.

(جليل جعفری)

+        | 

در این هجوم مستی
کاش یک نخ سیگار داشتم
 بانو!
یک نخ
فقط یک نخ
تا بدانی
می‌دانم
که می‌دانی.
(جلیل جعفری)
+        | 

نه، بانو!
این گونه که تو نگاه می‌کنی
معلوم است هنوز
خودت را در چشمانم ندیده‌ای.
(جلیل جعفری)

+        | 

 

چشم بر اين رفتن‌ها چه می‌پوشی، بانو!

اين جا همه آدم‌ها

  ا. ی. ن. ج. و. ر. ی. ن. د.
(جليل جعفری)

+        | 

خدا فال گوش ايستاده بود
وگرنه
چنين به نجوای ناشيانه نمی‌گفتم
دوستت دارم!
(جليل جعفری)

+        | 

ماه دق می‌كند از حسودی
وقتی
شب‌ها می‌رقصی در ساتن سفيد.
(جليل جعفری)

+        | 

چه شب مهتابي زيبايي،
كاش زن وراج من اين جا بود!
(آيسا/جليل جعفري)

+        |